|
(هر گونه برداشتی از نوشته ها ممنوع!!!)
|
ميشود يكي از همين تب دار روزها من باشم و تو؟ روي يكي از همين سنگفرشها كه انعكاس انوار خورشيد بانو را در ميان چشمانمان بازتاب ميكند؟ ميشود آنوقت من خود را در اين تب دار روزها سهيم كنم و تب؟ آخر ميداني؟ هر چه بيشتر تب كنم زودتر طعم گس خوب شدن را خواهم چشيد... اولش گرم خواهم شد.... و بعد گرمتر... و تشنه تر و تشنه تر هم حتي... آخ كه چه حالت مستي مطبوعي دارد!!! دوست دارم باز هم تب كنم... چند درجه اي بالاتر، بهترش هم خواهد كرد...! آن هنگام ميشود بنشينيم در مقابل هم...خيره شويم در چشمان هم...و يواش يواش شناور.... و من غرق شوم در سياهي چشمانت....و بمانم تا هميشه ي هميشه در مهرباني كه انعكاسش را جز در دو چشم قهوه اي تو توان ديدن نيست... آنوقت حرفها و حرفهايي را كه بر سر دلم جمع شده و آماس كرده است سرباز مي كند.... و من نجات ميابم از گنگي اين ايام... از روزه ي سكوتي كه آنچنان هم نيست سكوت... آنوقت خواهم توانست برايت بگويم راز چشماني را كه تو خود، آشناتري اشان از من...از دستاني كه جز آن هنگام كه براي تو مي نگارند به لرزه در نمي آيند...! آنوقت برايت خواهم گفت از سپيده دم هايم... طلوع... آسمان...ستاره... مهتاب... ماه... عصرهاي پرتغالي...شب هاي پر از روح، آرام، خموش... التهاب روزهاي چشم انتظاري... چهره ي عبوس روزهاي دوري... سينه ي تپش دار جوجه كبوتر... پرهاي رنگين طاووس خفته در قفس... پاكي... زلال....معصوميت... عشق... اشكهاي معشوق...عاشق... او كه نمي خواهد نه نقش عاشق داشته باشد و نه معشوق....آن كه مي گريزد از واقعيت اين نقش ها.... اشكهاي دختركي مغرور.... گلگونه اي مملو از شرم....لبخندي بي ريا....حيا...حجب...كتمان....عفت... موج تمنا در چشمهايي مغرور....گرماي عشق...لرزش بي تاب دوست داشتن.... شاخه ي كشيده بيد مجنون ... شاعري كه نام تو زينت دهنده اشعارش هست.... قاصدكي كه سوي تو روانه شد.... روح.... ايمان....دوستي..آشنايي...لطافت.... سوگند... راستي... احساس... سوختن...جان دادن.... خواستن....نخواستن ...تو...تو....تو...
و آنوقت برايت حرفها را به آتش خواهم كشيد تا خاكستر شوند... و ميداني؟ آن هنگام است كه ميتوانيم بنشينيم دوتايي...با هم....و نظاره كنيم تك تك كلمات را در ميان حريق! و گويي آنوقت ديگر دير است براي بازگرداندنشان! ديگر نميتوان واژه ها را از ميان حلقه هاي سرخ و زرد بيرون آورد!
دود چشمم را مي آزارد... اشكها جاري ميشوند... و دود پر ميشود در من! كاش كلمات مي دانستند كه من در نگهداري اشان كوشا بودم....رنج بردم....سعي كردم....خواستم....اما نشد....حجم وجوديشان بيش از آن بود كه توان لبريز نشدن داشته باشند!!!!
و من ديگر دارم ميسوزم! تب دارم....مي پرسي چند درجه؟ و من ميگويم: چه ميدانم چند درجه...اصلا مگر ميشود درجه گذاشت تب اين روزهايم را؟ مطمينم كه هيچ درجه اي توان اندازه گيري گرماي وجودي مرا ندارد! فقط مي دانم اين از هوا نيست....خوب ميشوم!!!!
و تو داري لبخند مي زني.....
چرا؟
اين هم شرح امتحاني كه گذشت...
درس خواندن متون اسلامي به زبان فرانسه! سختترين درس اين ترمم...
صرف نظر از طول ترم و گذروندن امتحان شفاهي و ميان ترم كه من عالي داده بودم...و كارهاي كلاسي كه هرجلسه تحويل ميدادم و كمترين غيبت ممكن سر اين كلاس! و شروع به دوره از يك ماه قبل از امتحان...
شب امتجان...بدترين اضطراب ممكن رو گرفتم!!!!
و تا صبح هي هي دوره كردم و خيالم راحت بود كه همه رو خوندم و اگه نشه بيست شد اين درس چهار واحدي رو ميشه حداقل نوزده شد!
رفتم! دانشگاه! بچه ها! جمع اضطراب هاي همه دوستان.. و تاثيرش روي همه!
سر جلسه و همكلاسي كه پشت من نشسته بود و هيچي نخونده بود و منم كه دل نازك!
مراقب عزيز هم كه خوابه خواب! در كلاس هم بسته..!
همه رو روي پنج تا كاغذ كوچولو نوشتم و گذاشتم بين دستمال كاغذي تا بدم پشتي!
همون وسط يكهو ديدم به به! جناب رييس دانشكده! برجي شبيه(....).!نگاهي از پنجره ي كوچولوي در كلاس به داخل انداخته بود و به من هم....! در باز شد....تا برسه به صندليه من...مدام تو دلم مي گفتم: احوال شما؟ اينجا چيكار مي كنيد؟ مگه شما احيانا نبايد پشت ميز محترمه نشسته باشيد و به امورتون برسيد؟ صبح به اين زودي دانشگاه اومديد چي كار؟
خلاصه گرفتن برگه امتحاني و باقيه ماجرا افتاد اتفاق...! سوال هاي امتحاني رو با سوال هايي كه من توي كاغد نوشتم تطابق دادن و ديدن كه بلــــــــــــــــــه... همش عينه سوالات امتحانيه... خب تاييد شد كه اين دانشجو متقلب است!!!! حالا بيا و بگو كه نه بابا اينجوري نبوده كه! كي باور مي كنه؟
حالا هي بچه ها ميان بيرون و يه نگاه ميندازن به منو ميگن: واه شيرين چرا ميخندي؟ گريه كن خب.... ميگم خداااااااااااا.....آخه واسه چي گريه كنم؟ واسه كاري كه نبايد مي كردم و كردم؟ بعد خب من اگه گريه كنم نمره ام رو ميدن؟ اگه ميدن بگيد من بشينم گريه كنم!!!!! بعد خب كلا بايد روحيه بدم به خودم ديگه! و اينكه وقتي يه اشتباهي ميكني گريه راه چاره اش نيست كه... بايد ياد بگيري ازش كه ديگه تكرار نكني... حالا من هي گريه كنم...بعد چي؟ تازه برم چي بگم؟ آخ من رو عفو بفرماييد قربان؟ اونام ميگن چشم لابد! امر امر شماست!!!
خلاصه...رييس دانشكده مدير آموزش رو فريادي نثار كرد كه اصلا شما چه كار داريد؟ همين الان بياريد برگه اش رو ،زيرش امضا كنم!!!!!
حالا هي مدير گروه هم كه استاد نازنين اين ترم و اين درسم بود و البته من فقطه فقطه فقط شرمنده او شدم رفت گفت آقاي محترم رييس دانشكده شيرين دانشجوي خوبه ماست....اگه برگه سفيد هم ميداد باز هجده مي شد...چون امتحان شفاهي و حذفيش رو عالي شده...گوشش بدهكار نبود كه.... ماشاالله صدا هم ندارن اين رييس جان كه....بلندگو قورت دادن!!!!
الان من يه دانشجوي نادم هستم كه خيلي هم ناراحتم! آخه يك ترم درس خوندم... كتابخونه رفتم....كلي شب بيدار موندم كه معدلم بالا شه! همش بر باده فنا رفت! حالا اگه اين دو تا درس آخري رو بيست بشم ميشه كه مشروط نشم! و جاي اون 25صدم درس چهار واحدي رو جبران كنم!
نتيجه اخلاقي: شده يه درس رو صفر بشو....اما نه از كسي تقلب بخواه! نه به كسي برسون! بذار همون نمره اي رو بگيري كه حقته.... نه خودت رو بدبخت كن نه اون بينوايي رو كه خريت ميكنه تا تو نمره پاس بگيري حداقل!!!!
اين هم شرح ماوقع! آنچه رخ داد و با تمام ناراحتي هاش و خنده هاش...درس بزرگي شد براي من....نه فقط براي دانشگاه كه توي همه موضوعات و مسايل زندگي.... تا هميشه يادم ميمونه و بعدا براي نوه هام و بچه هام تعريف ميكنم... به عنوان يك مادربزرگ نادم....!
ممنونم از همه كسايي كه پرسيدن امتحانم چي شد؟ فردا و پس فردا امتحان دارم...نميتونم بيام نت! تمام سعيم رو براي بيست بايد بكنم تا از مشروطيه احتمالي جلوگيري كنم!!!!
امضا: دانشجوي نادمه شطرنجي شده!
مايكل جكسن هم مرد!
خواننده ي پاپ!
داشتم فكر ميكردم امشب سر نكير و منكر حسابي گرمه...
فكر كنم امشب اگه هركي بميره اينقدر سر فرشته هاي عذاب گرم هست كه نتونن بهش برسن!!!!
با امشب دقيقا سه شب ميشه كه من عجيب دلشوره دارم و دل درد!
يكي كمك!
يعني ميشه من امتحان فردامو گند نزنم و تموم شه اين؟!!!!
وووي!
دعا كنيد!
هيچي يادم نيست از اينا كه خوندم!
همش يادم رفته!!!!!
تا صبح بيدارم گويا!
اوووووووووووووف!!!
تو گفتی که
پرنده ها را دوست داری!
و تو آنها را در قفس می گذاری!
تو گفتی که ماهی ها را دوست داری!
و تو آنها را سرخ می کنی!
تو گفتی که گلها را دوست داری!
وتو گل ها را پر پر می کنی!
پس وقتی که به من گفتی دوستت دارم!
من از ترس شروع به لرزیدن کردم!
"پره ور"
نشستيم با هم...
من و تو...
آرام و بي صدا...
خيره سوي آسمان...
قرار مان شد اول تو باز كني كوله بارت...
تا سبك شود شانه هايت....
تو شروع كردي...
يك به يك...
تك به تك...
گفتي آرزوهايت...
دستانمان در هم...
بدرقه كرديمشان سوي آسمان...
چشم دوختيم سوي خدا...
تمام شد آرزوهايت...
و من مات ماندم!
مات ِ مات...
خيال باطلي بود!
من آرزوي تو نبودم!
حتي در گوشه اش....
افسوس!
كاش يكي از آرزوهايت بودم فقط!
نوبت من شد!
و من....
سكوت كردم و نگاه....
پرسيدي: آرزويي نداري؟
لبخندي زدم...
و باز هم سكوت...
و تو هيچ گاه نفهميدي....
كه من تمام مدت...
آرزوهايت را آرزو مي كردم....!
امشب براي برآورده شدن آرزوهايت روي سجاده سرخم زير آسمان خدا خواهم نشست و آرزو خواهم كرد....
سعي بر خوب بودن ميكنم و راستش شايد بي نتيجه است... مي خندم و مي خندانم و ميدانم اين خنده ها را نقابي است خفته بر چهره ام... لبانم را ميخ زده ام تا نقش لبخند را حك شده بر خويشنشان داشته باشند... نه من كه همه اين گونه اند....
هيچ بر دلم نمي شيند... بغض هايم ديگر بغض نيستند.... تا خلوتي ميابند فرو ميريزند و گه گاه در ميان جمع لرزش لبهايم را حس ميكنم كه آهي عميق پايانش ميدهد....
اينروزها بيشتر تر با تمام خويش آه ميكشم و خدايـــــــــــــــــــــــــا ميگويم... شايد كه خدا كاري كند رودتر! شايد...!
شبهايم را با چهره ي در خون غلتيده ندا ميگذرانم و پهناي صورتم را اشك آلود... خواب ربوده شده زين چشمانم.... مدام زجه هاي مادران داغ ديده و پدراني دلسوخته را ميشنفم.... كه بر زمين چنگ ميزنند و از دل زمين مي جويند دلبندانشان را... مدام ندا و ندا ها را به تصوير ميكشم و اشك ميريزم و بغض ميكنم و آخرش هم پر ميشوم از خفقان...پر از فريادهايي كه بالاجبار خموش مي مانند....
گه گاهم كه خوابي ميهمان ميشوَدَم آنقدر كابوس مي بينم كه سرم را در ميان دهانم حس ميكنم... و تهوع دربرم ميگرد... مثل اكنون! و بعد همه را،يك به يك، چك ميكنم تا مطمين شوم بودنشان را !!!!
سعي بر بازگرداندن تمركز به تاراج رفته ام دارم گرچه سخت... گرچه هربار جان ميدهم براي بازگرداندَنَش....
نميدانم تاثيرات اينروزها را تا به كي بردوش خواهيم كشيد...
اما...
ميدانم كه تا هميشه ي هميشه چهره هاي اينروزها و خون هاي از سينه فرو ريخته را در ياد خواهم نگاشت... به پرنگي همين روزها....
خوب ميدانم كه بايد محكم بود... بايد ايستاد... بايد كوه بود در ميان سنگلاخ زندگي...بايد بود....بايد...بايد...!
اما دلم عجيب ميخواهد تنها باشم.... و خودم را در خودم گم كنم.... دوست دارم غرق شوم در ميانه رودخانه ي كوچك شيرين نامم!
دوست دارم ساعت ها فارغ از هر بودني بنشينم و كتاب بخوانم... دوست دارم محو شوم در ميان كتابهايم... دوست دارم غرق شوم در صداي مضرابهاي كوفته شده بر ساز ذوزنفه اي شكلم.... دوست دارم ساعت ها راه بروم بي آنكه نگاهي سوي عقربه هاي شتابان بياندازم.... دوست دارم جمعه هايم را در ميان عظمت كوه بگذرانم.... و تاول هاي پاهايم را شمارش كنم....دوست دارم در ميان آب شناور شوم و تنها با صداي سوت مربي كه وقت شما تمام است به خود بيايم....
اين تنها راه است براي بهبود اين حال لعنتي....و شايد هم بدترين راه... و گويا احتمال بدترينش بيشتر است...
من مدام دل درد دارم.... اضطراب هاي اخير خوب برايم به يادگار گذاشتَندَش....
حال كسي را دارم كه عزيزترينش را از دست داده و مدام چنگ ميزند بر زمين... و راه چاره اي ندارد جز ادامه دادن به مسيري كه برايش در نظر گرفته اند... براي همين ناگذير كوله بارش را بر ميدارد و ادامه ميدهد....
رجب هم آمد....ماه محبوبه من.... و رجب فرصتي است نهان براي مني كه يكسال تمام چشم انتظاري اش را داشتم... ماهي كه هيچ گاه از سيزده اش دست خالي برنگشتم.... رجب براي من بهانه است براي بيداري هاي شبانه و عشق بازي با خدايم...براي مدتي دور شدن از شيرين....براي ساعت ها در امام زاده صالحش نشستن.... براي جبران...براي اشكهايي بي بهانه...براي .....
و شما.... هرجا دلتان شكست و بغضتان را فروريخته در دامان خدا يافتيد.... براي همه مان دستي به دعا بالا بريد!!!!
ِالـهی عَظُمَ الْبَلاءُ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ، وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ، وَضاقَتِ الاَْرْضُ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ، واَنْتَ الْمُسْتَعانُ، وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی، وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ والرَّخاءِ، اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، اُولِی الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ، فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ، یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ، وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ، یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل، یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرین
خدایا!
بلا و مصائب ما بزرگ شده و بیچارگی ما بسی روشن و پرده از روی کاربرداشته شد و امیدم نا امید شد و زمین(با همه ی پهناوری اش)بر ما تنگ آمد؛ (علم امامت و وحی نبوت) رحمتش از ما منع گردید و تنها توئی یاور و معین ما و مرجع شکایت ما و یگانه اعتماد ما! در هر سختی و آسانی بر لطف تو است خدایا پس درود فرست بر محمد و آل محمد که صاحب امر الهی(و مقام خلافت)هستند و بر ما اطاعتشان را واجب کردی و به واسطه ی این متاع بودن مقامشان را به ما شناساندی پس به حق منزلت و قدر آنها که به ما فرج وگشایش زود و نزدیک چون چشم بهم زدن یا زودتر عطا فرم....
ای محمد و ای علی ای علی و ای محمد شما مرا کفایت کنید که شما کافی هستید و مرا یاری کنید که شما یاران منید ای مولای من ای صاحب الزمان!!! فریادرس فریادرس فریادرس مرا دریاب مرا دریاب مرا دریاب همین ساعت همین ساعت همین ساعت زود زود زود. ای خدای مهربان ترین مهربانان! به حق محمد و خاندان پاکش!
تلقين ميكنم خوب بودنم را...
روز و شب....مدام...
اما...
مگر مي شود؟؟؟
چشمانم را پنهانت مي كنم و اشكهايم را دفن در سياه چال زمان...
امنيتم را فرياد ميزنم در چاهي خفته در اينجا....درون سينه ام...
قلمم خونريزي ميكند....چاره اي نيست....توقف برايش بي معناست.... مينويسمش مدام.... ورق سياه ميكنم... بازخواني ميكنم...مكرر....
ميخندم....آرام....تلخ....
لبخندهايي پنهاني در ميان بارش چشمانم...
نگرانم...نگران...
دلم شوره زده است....حالش خوب نيست...
چيزي ميجوشد درونه من...درونه سينه ام... درد ميكند....خفقان دارد... سكوت ميكند....بغض مي كند...مي تركد....انفجار...
سرازير شده اند....ديگر دير است براي بستن سد مقابل ديدگانم.... خيلي دير...
روزهاي سردي است...دارد يخبندان ميشود...
نقاب خنده هم از لبانم گريخت...او هم ديگر تاب نياورد....همين امروز گريخت... يعني از ديشب قصد گريختن داشت....اما امروزگريخت....
حالم يكجوري است...يك جور ناجور....
دلم فرياد ميخواهد....اما نه در آن گوشه ي تنها كه ميگويند.... دلم فرياد ميخواهد درست همين حالا...همين جا...در ميان جمع....ميخواهم فرياد بزنم... آنقدر كه حنجره ام را بالا بياورم و خون هم.... دلم مي خواهد آنقدر بالا بياورم كه تمام شوم....شيرين تمام شده...
كاش گوشهايم كر ميشدند....كاش چشمانم كور مي شدند....
كاش...كاش....كاش...
كاش تمام ميشدم...
اين راه رفتن هايم را دوست ندارم....مدام ميترسم...ميترسم نگاهم تلاقي كند با رهگذراني كه اينروزها عزيز از دست داده اند....چشمانم را مي دزدم.... لبخند تلخم را شيرين مي كنم ودر دلم لعنت!
كاش شروع نميشد اينروزها....كه به دنبال پايانش گرديم....كه پاياني براي فراموشي اين لحظه ها نيست...حتي غبار زمان نيز ناتوان از پاك كردن است!
گويا همان تئوري سابق: در مواقع حساس حتي اگه خودت درحال افول بودي و سقوط باز هم لبخند بزن....روحيه بده و اميد....هيچكس فرق اينان را نخواهد فهميد...!
حالم بهم ميخورد از اين جملات:
در حال حاضر مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد...
لطفا بعدا شماره گيري نماييد!
مشترك مورد نظر را در دسترس آوريد! دختركي توچولو بهانه ي بابايش ميگيرد.... و هيچ سرش نميشود! بابايش را در دسترس بياوريد الان!!!!
همين الان...همين الانه الان...!
شديدا اشكها بي اجازه ميبارند!
محوطه ي مقابل كتابخانه...با نيمكت هاي
سبز رنگ و بيدهاي مجنون رقصانش.... و گربه هاي هميشه شيطاني كه صداي جيغشان و به
يكباره دنبال هم دويدنشان لحظاتي،نگاه هاي همه را به خود جلب ميكند!
ميروم...صبح به صبح....مي نشينم تا غروب...
جاي دنجي است...
آواز جيك جيك پرندگانش را دوست دارم.... گرچه از آن بالاي سرم كارهايي مي كنند چندشناك... جزوه ها و روسري هايم را يادگاري گذاشته اند!!!!!
صداي آبي را كه از جوي وسطش ميگذرد شيفته ام بسيار...
و بيشترين مستي ام دم دمه هاي غروب است كه همه ميروند و سكوت حكم فرما ميشود در تمام محوطه....چقدر دوست دارم تنهايي آن موقع ام را كه با صداي فواره حوض كنارم هم آواز ميشود.....چقدر دوست دارم گربه هاي ناز نازي اش را كه هميشه گشنه اند....چقدر دوست دارم بادهايي كه وزيدن ميگيرند و بيدهايي را كه رقصانانه خودنمايي ميكنند....
دوست دارم آنجا را با تمام بچه هاي پشت كنكوري شيطانش... كه تمام فكرشان دوست شدن با يكي از آن پسرك هاي دانشجوي محوطه پايين است... گاهي خنده ميهمان لبم ميكنند...
راستي كه اينها هم عجب عالمي دارند... من فقط نميدانم از هشت صبح تا هفت شب خسته نمي شوند اينقدر در خبال سپري مي كنند؟؟؟؟
تنها شايد يك چيز اين كتابخانه انزجار آور ميشود... دو دختر همجنس بازي كه مدام در خويشتن خويش غرق ميشوند!!!!!!!
اما....
من تمام اينروزهاي كتابخانه ايم را دوست دارم....
ميداني؟ گاهي بايد جاده اي بي انتها براي عبور از اشكين روزهايت بيابي... و وقتي تمام جاده هايمان پايان دارد...وقتي روزهاي اخير آنچنان ميخ شده اند بر ديواره ي قلبت...چاره اي نيست جز يافتن گوشه اي دنج و غرق شدن در خويشتنت!!!
اين هم نيمكت من و دنيا ،دختركي مهربان
تر از مهربان، جايي كه هميشه مي نشينيمش و ورق ميزنيم روزهايمان را!!!

اين هم يكي از گربه هاي ناز نازي اونجا:

حالم خوب نيست!
حال هيچ كس خوب نيست!
شايد هم بايد گفت حال هيچ انساني خوب نيست!
باور كن كاري ندارم به راي! به انتخابات....به اينكه چه كسي رييس جمهور شد.... باور كن برايم هم مهم نيست!
گرچه لعنت ميكنم خودم را براي رايي كه دادم...!
اينروزها نه درون من كه درون هر انسان ديگري پرشده است از تنش ها و استرس هايي كه باني اش تمام نظامي اند كه در آن زيستن را معنا مي كنيم!
چرا هيچ كس ايمان ندارد كه بايد جواب پس بدهد به خاطر اين آشوب ها.... به خاطر خون هايي كه به ناحق ريخته ميشود؟
چه كسي جواب فشاري را كه بچه هاي دانشجو در خوابگاه آن هم در نيمه شب متحمل شده اند ميدهد؟ فقط آخرش يك جمله از سوي آقاي لاريجاني: كه بايد پاسخي داده شود؟ پاسخ به چه؟؟؟ هان؟ به كدام جرم كشته شدند؟ پاسخ شما برميگرداندشان سوي خانواده هايشان؟
مگر چندي پيش روز مادر نبود؟ مگر ولادت بزرگ بانويمان نبود؟ جواب مادران آنان را چه مي دهيد؟ دختري كه آرزوي عروس شدنش را داشت مادرش....و پسري كه دامادي اش را آرزو مي كرد مادر! جوابشان را چه ميدهيد؟؟؟؟؟
به چه حقي باتوم بر سر و روي جوانان و زنان ميكوبيد؟ مگر شما انسان نيستيد؟ وجدان هايتان خفته است! باور كنيد حيوان ها عاطفه اشان بيش از شماست...باور كنيد! باور كنيد شما هماناني هستيد كه روي وجدانتان يك ليوان آب نوش كرده ايد و خدا را روي طاقچه ها نهاده ايد!
هميشه فكر ميكردم اين عراقي ها و اسراييلي ها هستند كه وجدان ندارند و اينچنين وحشي صفت ميمانند... اما اينروزها ايمان آورده ام صد رحمت به آنان! حداقل ادعايي هم ندارند! حداقل دم از دين و ديانت نميزنند! حداقل ادعاي مهرباني و هم نوع دوستي ندارند!
مثلا كشورمان اسلامي است! مثلا اما!!!!!!!!!! آخر كجاي دينما اين وحشي گري ها آمده است؟
من تمامم درد مي كند! تمام من نگران است! نگران تمام مردمي كه...!
يعني كسي نيست تا جوابي دهد؟ كسي نيست تا آرام كند مردممان را؟ كسي نيست تا حقيقت را بازگو كند؟
آقايان محترم مردمتان در حال كشتند و شما كجاييد؟ غرق درشادي؟ چرا مردمتان را آرام نميكني؟ چرا جلوي اين حيوان ها را نميگيريد؟ در اين وضع سفر رفتنتان چيست؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا از الفاظي استفاده مي كنيد كه در شان ملتمان نيست؟ چرا تحريك مي كنيد؟ چرا؟؟؟؟ همين ارازل و اوباشي كه شما ميگوييد مگر نه اين است كه سرمايه هاي آينده اند؟
چطور توقع داريد مردم تك تك فرار نكنند از كشورتان؟ چطور؟
اين چه سياستي است كه مردم را اينچنين به تير ميبندند و بعد هم ادعاي آرامش و سكوت مي كنند؟
چطور ميشود جشن گرفت وقتي آرامشي نيست؟ وقتي به خوابگاه هاي ما حمله ميشود؟ وقتي جوانان ما را مي كشند؟ وقتي شيشه هاي ماشين هايمان شكسته ميشود آن هم توسط لباس شخصي هاي....! وقتي..!!!!
بچه ها خواهش ميكنم مراقب خودتون باشيد....طرفدار هركسي هستيد.... خواهش ميكنم مراقب باشيد...!
ميگفت: هر كسي رييس جمهور كشورت شد احترامش بگذار! تو براي هدفي والاتر آمده اي.... دينت را حفظ كن و از او كه بايد اطاعت....! حواست باشد براي چه آمدي اين دنيا..!
آدم و ميزان دوستي ها رو توي شرايط سخت و زماني كه درگيري هاي فكري به اوج ميرسه راحت تر ميشه درك كرد....